|
||||||||||
|
|
سؤالاتی برای تفکر نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط نسیم9 | سؤالاتی برای تفکر 1. چرا بسیاری از یهودیان که پیروان حضرت موسی (ع) هستند در زمان ظهور حضرت عیسی (ع) به ایشان ایمان نیاوردند ؟ 2. چه کسانی دستور شکنجه نمودن و به صلیب کشیدن حضرت مسیح را دادند ؟ 3. در زمان حضرت محمد چه کسانی به مخالفت با ایشان قیام نمودند ؟ 4. چرا در صدر اسلام ، اعراب و مسیحیان و یهودیان و زرتشتیان ، بلافاصله به حضرت محمد (ع) ایمان نیاوردند ؟ 5. آیا در واقعة کربلا کسانی که امام حسین (ع) و یارانشان را به شهادت رساندند، ادعای مسلمانی نداشتند ؟ 6. فکر می کنید چرا این جمعیت زیاد مسیحیان دنیا به دیانت اسلام ایمان نمی آورند ؟ 7. فکر می کنید نظر خاخام ها (علمای یهودی) دربارة دیانت مسیحی چه باشد ؟ 8. فکر می کنید نظر کشیش ها دربارة دیانت اسلام چه باشد ؟ 9. مسیحیانی که به اسلام ایمان نیاورده اند مدعی هستند که بنا بر بشارات موجود در کتبشان ، منتظر ظهور حضرت محمد نبوده اند، به نظر شما این اشتباه از کجا ناشی شده است ؟ 10. آیا ممکن است اشتباه مسیحیان را مسلمانان نیز مرتکب شوند ؟ و ظهور بعد از اسلام را نشناسند ؟ 11. اسلام به عنوان آخرین دین الهی چگونه می تواند با مشکلات دنیا در دوره های مختلف زمانی و با تغییراتی که در عالم حاصل شده و می شود، مقابله کند ؟ 12. اگر دیانت اسلام قابلیّت انعطاف پذیری و هماهنگی با کلیه دوران بشر را دارد و به این علت دیگر نیازی به فرستادة الهی نیست ، چرا از ابتدای تاریخ، دیانت اسلام ظا هر نشد؟ و ادیان قبل برای چه بود ؟ 13. چرا خداوند حضرت نوح، حضرت ابراهیم، حضرت موسی و حضرت عیسی را قبل از حضرت محمد، برای بشر مبعوث فرمود ؟ 14. من و شما چرا حضرت محمد (ع) را به عنوان پیامبر الهی پذیرفته ایم ؟ آیا اگر در سه سال اول صدر اسلام بودیم، باز هم به ایشان و دیانت اسلام ایمان می آوردیم ؟ با وجود مخالفت مردم و بزرگانِ قوم، چگونه این کار را انجام می دادید ؟ 15. خداوند در قرآن می فرماید که هیچ یک از افراد بشر و حتی با کمک یکدیگر هرگز نمی توانند آیاتی مانند قرآن بیاورند که اینقدر مؤثر باشد، آیا چنین کاری در قدرتِ خود خداوند هم نیست؟ 16. آیا مطالعه و بررسیِ آثارِ ادیان مختلف، برای شما نگران کننده است ؟ 17. دوستی می گفت اگر نزدِ من سنگ با قیمتی باشد، با بررسیِ مجدد و مقایسة آن با جواهرات و سنگهای دیگر نه تنها ارزشِ آنچه داشته ام کم نمی شود بلکه اگر چیز گرانبها تری نیابم، جواهری که داشته ام را از آن پس بیشتر دوست خواهم داشت، آیا شما با این حرف موافقید؟ 18. آیا تحقیقِ بی غرضانه دربارة تفکرات و نظراتِ دیگران، به ایمان و اعتقاد ما، که از روی تفکر وتحقیق انتخاب شده است، لطمه ای وارد می کند ؟ 19. آیا تا به حال آثار، تعالیم و کتبِ دیانت بهایی را مستقیماً و به نظر تحقیق ملاحظه نموده اید؟ .Makoo_2003 @ yahoo.com
نویسنده نسیم ![]() نکاتی پیرامون فتوای اخیر آیتالله منتظری نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط حسین | اکبر گنجی :فتوای اخیر آیتالله منتظری درباره حقوق شهروندی بهاییان، در فضای ذهنی فقهای شیعی، یک گام به پیش محسوب میشود. ایشان میفرمایند: «فرقهی بهاییت، چون دارای کتاب آسمانی همچون یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان نیستند، در قانون اساسی جزو اقلیتهای مذهبی شمرده نشدهاند. ولی از آن جهت که اهل این کشور هستند حق آب و گل دارند، و از حقوق شهروندی برخوردار میباشند، همچنین باید از رافت اسلامی که مورد تاکید قرآن و اولیای دین است بهرهمند باشند.» این فتوا یک بار دیگر فرصت لازم برای نقد نگرش و رفتار ایرانیان، مراجع تقلید، فقها، روحانیون، روشنفکران دینی و دولت جمهوری اسلامی با بهاییان را به آزادیخواهان و حقمداران میدهد. همین فتوا، به خودی خود، از مظالم تأسفباری حکایت میکند (محرومیت از تحصیل، محرومیت از مشاغل دولتی، محرومیت از برگزاری مراسم دینی، حبس و زندان، فشار جهت توبه، قتل. دو نمونه زیر قابل توجه است. یک- جمالزاده در کتاب سر و ته یک کرباس میگوید در ایام کودکی وقتی در بازار اصفهان رد میشدیم، یک دفعه می دیدیم که فریاد میزنند: بابی- بابی. بعد یک ظرف نفت بر سر طرف میریختند و او را آتش میزدند. دو- سرِ خانم سالخوردهای را که خواهر یکی از روشنفکران بنام کشور است، در ابتدای انقلاب به بهانهی بهایی بودن، از بدنش جدا کردند.) اگر نگاه نادرست و غیر عقلانی، و رفتار غیراخلاقی و غیرانسانی وجود نداشت، نه صدور چنین فتوایی ضرورت مییافت، نه صدور این فتوا از سوی اعلم و افقه فقهای شیعه، شجاعانه تلقی میشد. شجاعانه بودن فتوای آیتالله منتظری به چشم کسی میآید که از فضای فکری مراجع تقلید شیعیان مطلع باشد. مراجع تقلید، بهاییت را فرقه ضالهای که باید نابود شود، معرفی میکنند. به عنوان نمونه، آقای خمینی در یکی از موارد، درباره آنها مینویسد: «یک گرفتاری بسیار بزرگی که خطر عظیم بنیانکن در پیش دارد، العیاذ بالله تعالی، قضیه نفوذ فرقه ضاله بهاییت است که در غالب تشکیلات، علی المحکی و المعروف، نفوذ دارند و روز به روز دامنهدارتر میشود و من نمیدانم عاقبت کار اینها به کجا ختم میشود و من احتمال میدهم آنها به همین زودی شروع به کار کند، به طور علن و با غفلت مسلمین ایجاد فتنه و خطر عظیم نمایند. پیامهای شدیدی اینجانب به اولیای امور در این امر دادم و از طرف آنها انکار بلیغ شده است، لکن اطمینان نمیشود پیدا کرد. حقیر در فکر هستم که بلکه بهطوری بتوانیم از توسعه نفوذ آنها بکاهیم.»۱ فتوای آیتالله منتظری شجاعانه است، اگر به مکتوبات جریان روشنفکری دینی نگریسته شود. اگر برخوردهای سرکوبگرانهی رژیم جمهوری اسلامی با بهاییان را بتوان نادیده گرفت، اگر نگاه حوزههای دینی شیعی به بهاییان را بتوان نادیده گرفت، سکوت معنادار بسیاری از روشنفکران دینی نسبت به بهاییان را نمیتوان نادیده گرفت. روشنفکران دینی در خصوص حقوق بشر بسیار سخن گفته و میگویند. ولی در خصوص یکی از مهمترین موارد نقض حقوق بشر در ایران سکوت اختیار کردهاند. اعتراض به ستمهایی که به بهاییان میشود و دفاع از حقوق اساسی آنها، وظیفهی روشنفکری دینی است.۲ در حاشیهی فتوای نماد مقاومت و مبارزه و پاکی، به عنوان یک مسلمان شیعه ( شیعهی غیرغالی کثرتگرا)، چند نکته را بیان میدارم: ۱- فرقه ضاله بهائیت: انحصارگرا آیین خود را حقیقت مطلق، هدایت و سعادت میداند و دیگر آیینها را باطل، گمراهی و شقاوت به شمار میآورد. انحصارگرایان معتقدند که رستگاری، رهایی، کمال، یا هر چیز دیگر که هدف نهایی دین تلقی میشود، منحصراً در دین آنها وجود دارد و تنها از طریق دین آنها به دست می آید. چون انحصارگرایان تمام ادیان چنین رویکردی دارند، وقتی همه ی انحصارگرایان در نظر گرفته شوند، تمام ادیان، باطل و گمراهی و شقاوت محسوب خواهند شد. از موضع انحصارگرایی، بهائیت همانقدر «فرقهی ضاله» است که دیگر ادیان. یعنی وقتی انحصارگرایان بهائیت را فرقهی ضاله معرفی میکنند، بهائیان انحصارگرا هم متهمکنندگان را فرقهی ضاله به شمار میآورند. این حکم در خصوص مسیحیان، یهودیان و مسلمانها (شیعه و سنی) هم صادق است. هر مسلمانی وقتی میخواهد بهائیان را متهم به ضلالت کند، بهتر است پیش از آن این کلام کیرگگور را با صدای بلند به اطلاع همگان برساند: «من مسیحی [در اینجا دیندار] نیستم، و بدبختانه میتوانم آشکار کنم که دیگران هم مسیحی [دیندار] نیستند- در واقع آشکار کنم که حتی از من هم کمتر مسیحی [دیندار] هستند. علتش این است که آنها خیال میکنند مسیحی [دیندار] هستند، یا به دروغ میگویند مسیحی[دیندار] هستند… من خودم را مسیحی [دیندار] نمیخوانم (تا آرمان مسیحی بودن[دیندار بودن] را لکه دار نکنم)، اما میتوانم آشکار کنم که دیگران اصلاً مسیحی [دیندار] نیستند.»۳ البته متواضعانه و عقلانیتر از سخن کیر گگور این است که هر کس خود را بیدینتر از دیگران و هدایت نایافته تر از دیگران بخواند تا فضای صلح، گفت و گو و آموختن از یکدیگر باز شود. بهایی همانقدر انسان است، که مسلمان. اثبات عقلی باورهای دینی یهودیان، مسیحیان، مسلمانها، بهائیان و… اگر محال نباشد، بسیار دشوار است. از این جهت، تفاوت چندانی بین ادیان و مذاهب مختلف وجود ندارد. ضمن آنکه بیدلیلی، فرد، گروه یا آئینی را مستحق اهانت و سرکوب نمیکند. چه چیز جز خود خواهی اجازه میدهد که خود و همکیشان خود را هدایت یافته و بهشتی، و دیگری را گمراه و جهنمی بخوانیم؟ چگونه و با چه روشی میتوان اثبات کرد که ما برحقیم (تمام باورهای ما حقیقت مسلم است) و دیگری، مثلاً بهائیان، باطل است (یعنی باورهایشان کذب محض است)؟ ذکر یک نکته بسیار مهم است. نوشتار حاضر از دو زاویهی خاص (به شرح زیر) به مسالهی بهائیت نمینگرد، بلکه از یک منظر ویژه وارد این مساله شده است: ۱-۱- ما وارد نزاعهای تاریخی در خصوص پیدایش ادیان و مذاهب و فرق مختلف و نقش قدرتهای سیاسی در تولید و تثبیت آنها نمیشویم. برای اینکه: الف- همهی ادیان و مذاهب و فرق چنین اتهامهایی به یکدیگر وارد میآورند، ب- یک آیین پرستش و نظام باور را نمیتوان به توطئهی گروهی توطئهگر فروکاست. آقای خمینی به طور مکرر بهائیان را اسرائیلی خوانده است. می گوید: «اگر دولت ایران رابطه خود را با کشور اسرائیل قطع کند؛ آن وقت روحانیت ایران یکصدا بر تحریکات کشورها… علیه حکومت شیعه ایران قیام خواهند نمود… کسانی که به نام تجدد؛ روحانیت را ضعیف میکنند ،توسعه فساد را دامن می زنند. ما با “اسرائیل” و ” بهائیها” نظر مخالف داریم و تا روزی که مسوولین امر؛ دست از حمایت این دو طبقه برندارند؛ ما به مخالفت با آنها ادامه میدهیم» (صحیفه نور ج۱-ص۷۷). ۲- اهانت و سطح تحمل: مسلمانها امروزه به حق از هجوم تبلیغاتی رسانههای غربی و اهانتهای آنها علیه بنیانگذاران آیین خود شکوه میکنند. در این فضای ناپذیرفتنی گفته میشود: اسلام دین خشونت، ترور و جنگ است. اسلام ضد دموکراسی، حقوق بشر، آزادی و زنان است. اسلام با «نظام اجتماعی مدرن» و «اندیشهی تجدد» مخالف است، مسلمانها دشمن علم و فرهنگ و تمدناند، حجاب یعنی تحجر و بربریت، مردهای مسلمان دارای چند همسرند و غیره. به تعبیر دیگر، دین اسلام به تروریسم و جنگ و خشونت فروکاسته میشود. مسلمانها به این نوع سخنان واکنش نشان داده و علیه کشورهایی که رسانههایشان کاریکاتور علیه رهبران دینیشان منتشر میکنند، تظاهرات برپا میکنند و پرچم این کشور ها را به آتش میکشند. در عین حال در رفتار و گفتار مسلمین، پارادوکسی وجود دارد که از سوی خودشان بهطور کلی نادیده گرفته میشود. مسلمانها، متون مقدس یهودیان و مسیحیان را تحریف شده معرفی میکنند. ادیان شرقی را بهطور کلی، دین به شمار نمیآورند. شیعیان نکاتی علیه سنیها میگویند که قطعاً چیزی جز اهانت نیست. سنیها هم همین عمل را تکرار میکنند. بهائیان همیشه به شدت سرکوب شدهاند. اما نگاه و گفتاری بدتر از سرکوب هم وجود دارد. گفته میشود که «بهائیت، فرقه ضالهی دست پروردهی صهیونیسم است». چگونه است که کوچکترین انتقاد به مسلمانها و افکارشان اهانت تلقی میشود، ولی بزرگترین اهانتها به بهائیان، بلااشکال و برحق جلوه داده میشود؟ اهانت، اهانت است. نباید اینگونه فکر کرد که «دیگران» مجاز نیستند به «ما» اهانت کنند، ولی «ما» مجاز و محق به اهانت به «دیگران» هستیم. روحانیون و رسانههای عمومی ایران دائماً علیه بهائیان سخن میگویند، آیا آنها اجازه میدهند که همان سخنان را بهائیان دربارهی مسلمانها بگویند؟۱ اگر یک بهایی، یکی از سخنانی را که شیعیان درباره باورهای آنها در رسانهها مطرح میکنند، در رسانهای مطرح کند، حکمش مرگ خواهد بود. ۳- تقدم حق جان بر حقوق شهروندی: درست است که شهروند با حقوق سیاسی- اجتماعیاش شناخته میشود، اما شهروند صاحب حق، محصول یک ساختار اجتماعی خاص و یک فضای ذهنی خاص است. ساختاری که تفکیک حوزه خصوصی از حوزه عمومی در آن نهادینه شده، پیش شرط اجتماعی ظهور شهروند است. جامعهای که دولتاش در قلمرو خصوصی مردم دخالت نمیکند و بسیاری از امور، از جمله دینداری و بیدینی، و تغییر دین، خارج از قلمرو سیاستگذاری و تصمصمگیری و تصرف دولت است، صاحب شهروند میشود. ابتدا باید پذیرفته شود که یک فرد حق دارد دیندار یا بیدین باشد، حق دارد دین خود را تغییر دهد و دین دیگری برگزیند و برای استفاده از این حق، به عنوان مرتد توسط دولت مجازات نخواهد شد. این امر خارج از قلمرو اختیارات دولت است و این حق بر حقوق سیاسی تقدم دارد. پیروان دیگر ادیان، و هم دینانسابق فرد هم حق ندارند به دلیل «انتخاب» جدید، وی را تکفیر یا ترور کنند. حق امنیت جانی، بر حقوق سیاسی و اجتماعی تقدم دارد. ناحق هم حق حیات دارد. بهایی ابتدا باید مجاز باشد بهایی باشد، تا سپس امکان استفاده از حقوق شهروندی را داشته باشد. ۴-حضور در قلمرو عمومی: حق «حضور در قلمرو عمومی»، پیامد منطقی حق حیات و حقوق شهروندی است. اگر بهائیان از حقوق شهروندی برخوردارند، باید بتوانند همچون دیگر شهروندان در عرصه عمومی، آزادانه، نظرات و باورهای خود را طرح (تبلیغ) و در گفتو گوی انتقادی با دیگران شرکت کنند. در یک نظام دموکراتیک (مردمسالار) سه امر را باید از یکدیگر تفکیک کرد : ب- دین (و دینداران) حق دارد در قلمرو عمومی حضور داشته باشد. حذف دین از عرصه عمومی، نه ممکن است، نه مطلوب، نه پیش شرط دموکراسی. اکبر گنجی ج- بیطرفی دولت نسبت به تمام ادیان، یکی از لوازم سکولاریزاسیون و دولت دموکراتیک است. بنابراین، یک آیین (اسلام)، نمیتواند به کمک دولت، تمام قلمرو عمومی را در اختیار بگیرد و حضور در این ساحت را برای دیگر آیینها ناممکن سازد. دفاع از حضور بهائیان در قلمرو عمومی، پیامد منطقی فتوای آیتالله منتظری است. برای اینکه آزادی عقیده و آزادی بیان، از جمله حقوق شهروندیاند. نمیتوان به کسی گفت تو از حقوق شهروندی برخورداری، اما مجاز به بیان باورهای دینیات در قلمرو عمومی نیستی. حق اول، حق دوم را پدید میآورد. مسلمین نباید از تبلیغ دیگر ادیان در جوامع اسلامی هراس داشته باشند. آمریکا، دینیترین جامعهی مغرب زمین است. پیروان هر دینی در این کشور میتوانند(مجازند) دین خود را تبلیغ کنند. این امر مسآله و مشکلی برای مسیحیان پدید نیاورده است. اگر مسلمین، در اینجا شیعیان، به دین خود باور دارند، نباید از تبلیغ یهودیت و مسیحیت و بهائیت بهراسند. اگر شیعیان به تحدی قرآن باور دارند و آن را جدی تلقی میکنند، باید همه را دعوت به محاجهی با قرآن کنند ، نه اینکه کوچکترین انتقاد و پرسش را به نام اهانت به مقدسات، سبالنبی و ارتداد سرکوب کنند. نتیجه: شهروند صاحب حق، زندگی خود را آنگونه که خود تشخیص میدهد، سامان میبخشد. باورهایی را که خود درست میداند، انتخاب میکند. دیگران (دولت، دین، ایدئولوژی) موظفند انتخاب او را محترم بشمارند. باورهای آدمیان تا زمان کانت نقش بسیار مهمی در شخصیت او داشتند. پرسش اصلی فلسفه این بود: آدمیان به چه باور دارند و آیا آنچه بدان باور دارند حقیقت دارد و صادق است یا کاذب؟ کیرگگور این فرایند را تغییر داد و گفت: «تاکید بر اینکه آدمیان چه باوری دارند، نادرست است. برای اینکه اولاً با برهان یقینی نمیتوان درست و نادرست بودن باورها را اثبات کرد، ثانیاً باور منتهی به چگونه زیستن نمیشود. انتخابگری آدمیان، مهمترین خصوصیت آنهاست. آدمی با انتخاب آزاد تبدیل به آدمی میشود. دین، سپهر غیرعقلانی پارادوکسیکال است، ولی آدمی آن را انتخاب میکند. «ایمان همین پارادوکس است». به گمان او، در مسیحیت و دیگر ادیان، هیچ چیز عقلانی وجود ندارد. آدمی آزاد است تا از میان نظامهای ارزشی مختلف و متعارض، دست به انتخاب بزند. آدمی مسوول انتخابهای خویش است و «من» او در فرایند انتخاب شکل میگیرد و برساخته میشود. در این تغییر پارادایم، «انتخاب» جای «باور» را گرفت و دیگر نمیشد آدمی به خاطر باورهای نادرست و کاذبش قربانی کرد. شهروند انسانی است که با انتخابهایش خود را خلق و میشناساند. شهروند محصول فرایندی است که همه چیزش در حال مدنی شدن است: جامعهی تودهوار تکساحتی (امت، قبیله و…)با برخی تحولات، مدنی میشود (جامعهی مدنی)، اعتراض و شورشهای مردمی به «نافرمانی مدنی» بدل خواهد شد، قهرمان پرستی جای خود را به «شجاعت مدنی» میسپارد، اخلاق قبیلهای خودی و غیرخودیساز به فضائل مدنی تبدیل خواهد شد. تحولاتی از این دست، دین را به قرار سابق باقی نمیگذارد. دین، مدنی میشود (دین مدنی) تا شهروند چشم عنایتی به آن داشته باشد. پذیرش حقوق شهروندی بهائیان، حکایتگر دینی است که در حال مدنی شدن است.۲ این نوشتار کوتاه با یک پرسش از حضرت آیتالله منتظری به اتمام میرسد. وقتی حضرت آیتالله از حقوق شهروندی بهائیان سخن میگویند، چه تصوری از «حقوق» و «شهروندی» در ذهن دارند؟ آیا شهروندان را میتوان به کافر (کافر حربی، کافر ذمی، کافر معاهد و…) و مومن تقسیم کرد؟ یا ورود به دوران شهروندی، وداع با مفاهیم فقهی در تقسیمبندی اعضای جامعهی مدنی است؟ آیا میتوان باورهای شهروندان را به «ضاله» و غیر ضاله تقسیم کرد؟ یا باید به باورهای شهروندان، وسبک های متنوع و متفاوت زندگی آنها، احترام گذارد؟ پاسخ آیتالله منتظری به اینگونه پرسشها، راهگشای زندگی صلحآمیز خواهد بود. امروز همگان مطلعاند که وزارت اطلاعات رژیم جمهوری اسلامی، طی پروژه قتلعام درمانی، دهها تن از روشنفکران و مخالفان سیاسی را به قتل رساندند. نیروهای فرنگی کار وزارت اطلاعات، شاپور بختیار را به فجیعترین نحو ممکن به قتل رساندند، و ماجرای میکونوس را آفریدند. ولی تواب اطلاعاتی، مسوولیت قتل بختیار و میکونوس را به گردن سرویس اطلاعاتی اسراییل میاندازد. چرا؟ دلیل نمیخواهد، رهبر معظم انقلاب فرمان داده است که این چنین وانمود کنید. بدین ترتیب نه تنها وزارت اطلاعات بیگناه جلوه داده میشود، بلکه نقش مستقیم رهبر معظم انقلاب در ترورها هم انکار خواهد شد. این تاریخنویسی پژوهشگرانه نیست، این جعل تاریخ مطابق میل سلطان خودکامه است. مینویسد: «من در همان زمان که شاپور بختيار به قتل رسيد قتل او را، بر اساس تحليل، به سرويس اطلاعاتي اسرائيل منتسب کردم؛ در زمان حادثه ميکونوس نيز چنين تحليلي عرضه کردم، و در حوادث مشابه. شادم که امروزه ميدانم در مساله قتل شاپور بختيار موضع رهبري انقلاب نيز چنين بوده است.» آدمی آزاد است راه و زندگی خود را انتخاب کند، حتی اگر انتخاب او، خدمت به خودکامگان باشد. اما تحریف واقعیات و اهانت به دیگرامن به نام پژوهش تاریخی، چیز دیگری است. تواب اطلاعاتی، در نزاع با همکار سابقاش، بهجای آنکه بگوید روحالله حسینیان، قاضی وزرات اطلاعات، سرکوبگر، و دارای ارتباط وثیق با آمران و عاملان قتلهای زنجیره ای است، به مسوولین جمهوری اسلامی هشدار میدهد که به احتمال زیاد پدر یا پدر بزرگ روح الله حسینیان بهایی بودهاند. یعنی قتل و جنایت و سرکوب مجاز است، ولی اگر پدر یا پدر بزرگ فرد بهایی باشد، جرم و جنایت است. بهایی بودن از کشتن دگراندیشان مهمتر است. روحالله حسینیان اگر خودش هم بهایی بود هیچ اشکالی نداشت، برای اینکه تازه دین او، دین انتخابی میشد. دین همه ما، از جمله فقها و روحانیت، دین والدین است. فقها مسلمانند، چون والدین شان مسلمان بوده است. اگر والدینشان مسیحی بود، آنها هم مسیحی بودند و با همین مشی فعلی از مسیحیت دفاع میکردند و حکم تکفیر مسلمین را صادر میکردند… کدام فقیه تمام ادیان را مطالعه کرده، پس از آن مسلمانی را انتخاب کرده است؟ هر کس به دین والدین خویش است. فقهای ما از دیگر ادیان (کلام و عرفان وفلسفه و…) شناخت و اطلاع چندانی ندارند. دین حق و مطلق حقیقت نزد آنان حاضر است، دیگر چه نیازی به مطالعهی دیگر ادیان وجود دارد؟ باز هم تاکید میکنم، مشکل روح الله حسینیان بهاییزاده بودن وی نیست، مشکل و مسالهی ما این است که او با یک باند اطلاعاتی- امنیتی جنایتکار (محسنی اژهای، مصطفی پورمحمدی، رازینی، مصباح یزدی، سعید امامی و…) چند دهه است که دگراندیشان را سرکوب و ترور میکنند. تواب اطلاعاتی مینویسد که بنیانگذار موثرترین موسسه تحقیقاتی وزارت اطلاعات بوده است. اما توضیح نمیدهد که تاثیر پژوهشکده ی وزارت اطلاعات در سرکوب مخالفان رژیم چه بوده است؟ رسم توابین این است که از حرباللهی های سابق هم حزبالهی تر شده، به جان این و آن میافتند که چه کسی مسلمان و چه کسی نامسلمان است؟ به این موارد توجه کنید و ببینید بیماری «بهاییزدگی» چه میکند: الف-خاندان روح الله حسینیان بهایی بودهاند. ب- احمد زیدآبادی در روستایی به دنیا آمده که سکنه قابل توجه بهایی داشته است. این نوع نقد بهترین نقدی است که بر اندیشههای یک تن میتوان وارد آورد. یعنی همین که محل تولد و زندگی یک روشنفکر را برملا کنید و نشان دهید که چه کسانی در آن منطقه زندگی میکردهاند، تکلیف اندیشههای آن روشنفکر روشن خواهد شد. آیا اگر کسی در محلهای به دنیا آمده باشد که برخی از ساکنین آن محله فاحشه باشند، اندیشههای او از جنس فحشا خواهد بود؟ ج- هیچ کس در دشمنی آقای خامنهای با آیتالله منتظری تردید ندارد. تواب اطلاعاتی، برای خدمت به سلطان، سعی میکند آیتالله منتظری را فردی سادهلوح و بازیچهی دست اطرافیان معرفی کند. مینویسد فتوای آیتالله منتظری در خصوص حقوق شهروندی بهائیان را اطرافیانشان به ایشان القا کرده اند و این امر اثبات میکند که ایشان «ساده»اند. روحانیت امروز اگر فخری داشته باشد، آن فخر و نگین کسی جز آیتالله منتظری نیست. این روحانیت، اگر نابودگر و برباددهی داشته باشد، آنهم کسی جز آقای خامنهای نیست که تواب اطلاعاتی در خدمت اوست. تواب اطلاعاتی، از آقای خامنهای به عنوان «رهبر انقلاب» یاد میکند. یک پژوهشگر تاریخ اگر نمیخواهد در نقش خادم سلطان ظاهر شود، باید به این پرسش پاسخ دهد که مگر یک انقلاب چند رهبر دارد یا میتواند داشته باشد؟ آیا چون استالین بعد از مرگ لنین، زمامداری اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق را بر عهده گرفت، کسی او را «رهبر انقلاب اکتبر» مینامد؟ به همین ترتیب، آیا چون آقای خامنهای بعد از وفات آقای خمینی زمامداری جمهوری اسلامی را بر عهده گرفت، یک پژوهشگر تاریخ حق دارد او را «رهبر انقلاب» بنامد؟ رهبر انقلاب ۵۷ آقای خمینی بود. اگر در میان روحانیون بهدنبال کسانی باشیم که در دوران انقلاب، نقش موثری ایفا کردهاند، بدون تردید نام آقای خامنهای جزو ده نفر اول نخواهد بود. خدمت به سلطان خودکامه و تخریب مخالفان او، بخشی از فرایند خودیسازی یک تواب است. ۲- تمام فتاوی آیتالله صانعی در چند سال اخیر، از منظر نوشتار حاضر، محصول فرایند مدنیسازی دین است. عمدهی مقاومتها در برابر نواندیشیهای آیتالله صانعی از سوی کسانی صورت میگیرد که هنوز از جامعهی گلهوار مبتنی بر رابطهی گوسفند و شبان بیرون نیامدهاند. آیتالله صانعی با اقتفای به فقهای پیشین که اجرای حدود در عصر غیبت را حرام میدانستند، در اجرای حدود توسط جمهوری اسلامی خدشهی جدی وارد میکند.این مشی را با مشی سیدمحمد خاتمی میتوان مقایسه کرد. او وقتی در دانشگاه هاروارد با این پرسش روبرو میشود که چرا جمهوری اسلامی از مجازات سنگسار که یکی از مصادیق بارز خشونت است استفاده میکند؟ پاسخ میدهد: خشونت به اعمال غیرقانونی اطلاق میشود، چیزی که قانونی است، خشونت محسوب نمیشود. سنگسار، در ایران امری قانونی است، پس خشونت نیست. به این ترتیب از نظر خاتمی، تعزیر متهمان به حکم قاضی برای اعترافگیری شکنجه محسوب نمیشود، برای اینکه قوانین جمهوری اسلامی ایران قضات را مجاز میدارد تا از تعزیر استفاده کنند. بنابر این هیچیک از متهمان سیاسی دههی شصت در زندانها شکنجه نشدهاند. همهی آنها با حکم قضات برای اعتراف تعزیر شدهاند. ![]() نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط حیفا | در جواب شما دوست عزیز اگر ممکنه ادرسی از خودتون به جا بزارین تا صحبت کنیم ![]() بهایی یعنی چه ؟ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط طیبه | بهائی یعني چه؟ ادامه مطلب ![]() نظر خواهی نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 توسط حیفا | به نظر شما دوست عزیز ما جوان های ایران چجوری میتونیم کشورمون رو آباد کنیم ؟آیا اصلا به فکر کشورمون هستیم ؟ نیاز های یک جوون چیه آیا عشق نیازشو بر طرف میکنه ؟ اکثر ما جوون ها دوست داریم زندگی خوبی داشته باشیم آیا فقط تلاش برای رسیدن به پول مشکلات ما رو حل میکنه ؟ حتما جواب بدین که با هم بتونیم کشوری آباد داشته باشیم و جهانی آباد جواب شما رو به صورت یک پست در وبلاگ قرار میدم موفق باشید یا حق ![]() جوان و جهان نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط سارا | جوان و جهان "دنيا تغيير كرده ديگر مثل قديما مردم درد دين ندارند، معنويت يه چيز فراموش شده است، مردم از دين و مذهب زده شدن و ...... " اينا حرفهايي بود كه زياد از مردم شنيده بودم، مدتها بود تو ذهنم مونده بود و دوست داشتم بيشتر درموردشون فكر كنم. آيا واقعيت داره؟ اگر آره پس درد دنيا چيه؟ چي بجاي معنويت فراموش شده اومده؟ مردم به چي گرايش پيدا كردن؟ دنيا به چه سمتي مي ره؟ اگر نه، پس چرا خودم در اطرافم آدمهاي دين زداي زيادي رو مي بينم، به چشم خودم كه ديگه نمي تونم اعتماد نكنم. چند روزي اين افكار دست از سرم بر نمي داشت و مدام ذهنم را مشغول مي كرد، تا اينكه چند روز پيش مطلبي رو در يكي از روزنامه ها خوندم. در مورد خودكشي جواني در يكي از شهرهاي ايران نوشته شده بود. نظرم رو به خودش جلب كرد. يعني دليلش چي مي تونست باشه؟ خيلي كنجكاو شده بودم كه زودتر دليل اين اقدام رو بدونم تا اينكه به اواخر مطلب رسيدم. نوشته شده بود، جوان در جيب كتش يك نوشته گذاشته بود كه در آن نوشته شده بود: "اگر مي دانستم نمي مردم" احساس عجيبي به من دست داد. چي رو اگر مي دونست؟ اون جوون به دنبال چي مي گشت؟ مطلب روزنامه همينجا به پايان رسيد، مثل اينكه نويسنده اون مطلب هم مثل من جوابي براي سوالاتش پيدا نكرده بود. پيش خودم گفتم: خوب اگر خود اون جوون مي دونست كه خودشو از بين نمي برد. يعني زندگي كه همه اين قدر از صبح تا شب براش مي دوند تا حفظش كنند، مي تونه براي يك فرد اينقدر دردآور باشه كه مرگ و فرار از زندگي رو بر اون ترجيح بده؟ چه چيزي براي اون جوون اينقدر با اهميت بود كه به خاطر نداشتنش حاظر شده بود خودش هم نباشه؟ تصميم گرفتم يكبار ديگه مطلب رو بخونم، در همون ابتداي مطلب، جمله اي نظرم رو جلب كرد. اون جوون معتاد بوده، يك نكته جالبتر اينكه عضو گروههاي شيطان پرست هم شده بوده و مدتها با آداب و رسوم اون گروهها زندگي مي كرده! يه چيزي مثل جرقه تو ذهنم زده شد: شيطان پرست! مطمئن شدم خودكشي اون حتما يه ربطي به اين موضوع داره. سعي كردم جمله اي رو كه در جيب كتش پيدا كرده بودند رو بياد بيارم، "اگر مي دونستم نمي مردم! " اين جوون به يه گروه و دسته اي گرايش پيدا كرده بود كه خيلي از افراد از جمله غربيها به اون و خيلي فرقه هاي شبيه اون گرايش پيدا مي كنند. حتما دنبال چيزي هستند، چيز گمشده اي در وجودشون احساس مي كنند. جملاتي كه از مدتها ذهنم رو مشغول كرده بود دوباره پيداشون شد. "معنويت فراموش شده و ....." به نظرم اومد اين جمله بايد يك مقدار تغيير مي كرد، "معنويت گم شده! " مثل اينكه دارم به يه جاهايي مي رسم، چرا بايد مردم دين زدا بشن؟ شايد به خاطر اينكه احكامي كه در دسترس دارند و مي شناسند همه نيازهاي معنوي و روحانيشون رو برآورده نمي كند. پس به خاطر همين هست كه به دنبال چيزي مي گردند كه اون نيازهاي دروني و واقعيشون رو برآورده كنه. مي رن سراغ اينجور گروهها و ا حزاب و فرقه هاي تازه تاسيس. پيش خودشون حتما مي گن اين يك چيز جديد، شايد اين همون آب حياتي كه بدنبالش هستيم تا بوسيله اون جاودانه بشيم. ولي وقتي سراغش مي رن و مي بينن دردي رو كه دوا نكرد هيچ، زخمشون رو عميق تر هم كرد، از همه چيز زده مي شن و به پوچي مي رسن. داشتم به جواب مشتركي براي سوالهاي اوليم و سوالم در مورد اون جوون مي رسيدم. مردم يه چيزي مي خوان كه به دادشون برسه، اين همه ظلم و بي عدالتي و فقر و فساد رو از بين ببره، يه احساس در درونشون مي گه چيزي وجود داره. ولي همه سردرگمند نمي دونن اون چيه وكجا بايد دنبالش بگردن. به خودم اومدم. من چي دارم كه اين احساس رو در خودم نمي بينم. يعني احساس پوچي نمي كنم، حس مي كنم به يه چيزي و جائي تعلق دارم جاودانه ام، راه و روشي كه براي زندگيم انتخاب كردم كاملا درسته. من متعلق به ديانت بهائيم و ديانت بهائي متعلق به منه. ديانت بهائي مثل يه نقشه مي مونه كه مسير گنج رو نشون مي ده و جالب اينكه خود گنج هم درون خودشه. حضرت بهاء الله براي مردم اين زمان اومده و مي دونه كه بهترين مسير زندگي چيه و نيازهاي روحاني كه اصلي ترين نياز براي زندگي واقعي رو براي اين عصر هديه آورده. اون جوون دنبال يه حقيقت مي گشت ولي خيلي حيف كه پيداش نكرد. با تمام وجودم آرزو مي كنم هيچ فردي در دنيا به خاطر نيافتن حقيقت، افسرده و نا اميد نشه، اي كاش يكي از مسيرهايي كه براي بهتر زندگي كردنشون امتحان مي كنند، ديانت بهايي باشه، مطمئنم ضرر نمي كنن. " .... بگو اي دوستان خود را از درياي بخشش يزداني دور منماييد، چه كه او بسيار نزديك آمده، آنكه پنهان بود آمده و خوب آمده بر يك دستش آب زندگاني و بر دست ديگر زمان آزادي ...." ![]() آئین بهائی نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط روشنک | بیش از صدوشصت سال ازپیدایش آئین بهایی درجهان می گذرد.دراین مدت نسبتا" کوتاه بسیاری ازاهل قلم مقاله هاوکتاب هایی درباره این آئین نگاشته وبربنیاد باورها و ذوق خود مطالبی در رد یا اثبات یا صرفا" تشریح آن ترتیب داده اند. اگرچه آئین بهایی از ایران برخاسته است بااین حال بهائیان آن کشور به حکم حکومت های وقت هرگز مجاز نبوده اند که آزادانه آثار خود را در میان هموطنانشان درایران انتشار دهند به همین علت بیشترمطالبی که راجع به دیانت بهائی دردسترس ایرانیان قرار گرفته آلوده به غرض نویسندگان بوده وپرده از حقیقت برداشته است.به بیان دیگر بسیاری از اطلاعاتی که بیشتر ایرانیان درباره بهائیان و مرام آنان به دست آورده اند ناشی ازمطالبی بوده است که مخالفان آن آئین در نوشته های خود بارها گفته و باز گفته اند. راست این است که درطول تاریخ بشر همیشه بوده اند کسانی که تنها باور خود را باور حق ودرست دانسته و تاب شنیدن عقیده واندیشه های دیگران را نداشته اند و به محض رویاروئی بافکری نوین زمام خردوزبان و قلم را به دست تنگ نظری سپرده و به رد اندیشه های جدید برخاسته اند.ناگفته پیداست که روشن اندیشان راهی جزاین در پیش می گیرند. ![]() دین بهائى نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 توسط طیبه | دين بهائی در ابتدا لازم است از شما دوست عزيز تشكر نماييم كه اين وبلاگ را برای كسب اطلاع از ديانت بهائی انتخاب نموديد . زيرا از قديم گفته اند ... ادامه مطلب ![]() فانی شو تا باقی شوی نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 توسط نغمه |
فانی شو تا باقی شوی روزی قاصدکی در دشت بزرگ زندگی میکرد . او ریشه ای در زمین و ساقه ای روی خاک داشت و گلی متشکل از پرهای کوچک نرم سفید . این قاصدک از این که در یکجا بماند و فقط از دشت بزرگ که در آن بود لذت ببرد خوشش نمی آمد دلش می خواست پیشرفت کند و ببیند در دنیا چه میگذرد تا روزی بالاخره بر اثر باد شدید از ساقه جدا شد و به پرواز در آمد با خوشحالی پر کشید تا خود را به آنچه می خواهد برساند صعود آغاز شده بود لحظه به لحظه بالاتر می رفت ، رفت و از محدوده ابرها نیز گذشت سروری در قلبش بود اطمینان داشت که این تغییر نتایج زیبایی دارد . پس از مدتی پرواز نوری که از دور بر او میتابید توجهش را جلب کرد . با خود تصمیم گرفت جستجو کند که ... ادامه مطلب ![]() سؤالاتی برای تفکر نکاتی پیرامون فتوای اخیر آیتالله منتظری بهایی یعنی چه ؟ نظر خواهی جوان و جهان آئین بهائی دین بهائى فانی شو تا باقی شوی |
![]()
Theme designed by Web Hosting at Lunarpages |